خاطرات من و مستر آمپول

خاطرات من و مستر آمپول* - ... میزنه و 2 تا آمپول دیگه رو خودم برات تو خونه میزنم و به تزریقاتی همون درمانگاه رفتیم بابام منو به دوستش که تزریقاتی بود معرفی کرد و من  ...
  • ● خاطرات تلخ اما شیرین
    • و تزریقات شلوغ بود.چندتا مورد تصادفی اورده بودن. تو سالن انتظار نشستیم تا شماره ام و اعلام کنند.بعد چندمین صدام زدن.رفتم تو اتاق ...
      najvaye-daroni.blogfa.com
  • ● پرستوی خوشبخت - خاطرات
    • پرستوی خوشبخت - خاطرات - این اسم، به احترام یک دوست انتخاب شد. ... حدود ۴ و اندی صبح، توی سالن درمانگاه دارم قدم می زنم و منتظرم وقت رفتنم برسه، که یه پیکان سفید، خلاف جهت وارد بلوار میشه و ... این آمپول رو میشه وسط روز یا سر شب هم تزریق کرد.
      parastooyekhoshbakht.blogfa.com
  • ● خاطرات يك تكنسين بيهوشي®
    • خاطرات يك تكنسين بيهوشي® - خاطراتي واقعی از دنیای پزشکی. ... چندي پيش يكي از دوستان همكار بهم پيشنهاد تدريس محاسبات داروئي در بيمارستان را داد. .... كساني كه تو بخش هاي تزريقات و پانسمان كار كردن اعتراف دارن كه امپول زدن به بچه هاي بين 2 تا  ...
      gozaresh115.blogfa.com
  • ● دسته‌بندی قصه بم شهری که من دیدم - خاطرات یک پزشک زندان و......
    • موسسه خیره العمار هم در این ساختمان بود و به نوعی داروهای درمانگاه را تامین میکرد.هر روز صد ها مریض داشتیم .هم ویزیت و هم دارو و هم تزریقات رایگان بود ...
      www.pezeshktanha.blogsky.com
  • ● خاطــــرات کـــارآمـــوزی مــــن
    • خاطــــرات کـــارآمـــوزی مــــن ❤ - وبـــــ نــــوشتــــــ هــــای یـــــه مــــامــــا. ... این پستُ تو کتابخونه بیمارستان در تایم بیکاری ثبت نمودم. زنگ زدیم اون یکی بیمارستان ...
      www.khaterate-karamozi.blogfa.com
X