خاطرات تلخ اما شیرین

خاطرات تلخ اما شیرین - ... دوستانه باهم حلش کردیمتوماشین به فرشاد گفتم اگه بهترشدم اون دوتا امپول و ... {امپول و موقع قبض گرفتن باید تحویل پذیرش میدادیم}.
  • ● خاطرات من و مستر آمپول
    • سلام من یلدا هستم و 14 سالمه و خیلی از آمپول میترسم، بابام مسئول آزمایشگاه یه درمانگاه، هفته قبل گلو درد و سرماخوردگی شدیدی گرفتم و همراه بابام به دکتر درمانگاهش ...
      nisheampul.blogfa.com
  • ● خاطرات آمپول
    • خاطرات آمپول - خاطرات آمپولی - خاطرات آمپول. ... خاطرات آمپول. خاطرات آمپولی. صفحه اول · آرشيو مطالب · تماس با ما · قالب وبلاگ · داداش حسین برگشت. نوشته شده در تاريخ ...
      khaterate-ampooli.blogfa.com
  • ● خاطرات يك تكنسين بيهوشي® - طريقه امپول زدن به كودكان
    • جلو ایستگاه پرستاری که رسیدن، پدر قبض تزریق رو از تو جیبش بیرون اورد و همراه یه کیسه پلاستیکی که توش یه امپول دگزامتازون بود گذاشت روی میز و گفت: ...
      gozaresh115.blogfa.com
  • ● خاطرات من وامیر
    • خاطرات من وامیر - خاطرات زندگی - خاطرات من وامیر. ... با امیر رفتن دکتر , دوتا آمپول بیرون زده بود امیر مجبورش کرده بود , دو تای دیگه داره که فردا باید بزنه , دایی بهش ...
      nazioamir.blogfa.com
  • ● خاطرات کایا فـرنــود
    • خاطرات کایا فـرنــود - برگی از دفترخاطرات. ... گفتند خانم دكتر ما پيش كايا بمانيم اگر يك آمپول بزنيد ما دست پايش را بگيريم خيلي عصباني كرده بودند و ميخنديدند ...
      kaya.blogfa.com
  • ● پرستوی خوشبخت - خاطرات
    • پرستوی خوشبخت - خاطرات - این اسم، به احترام یک دوست انتخاب شد.... به پاسداشت دوستی ... این آمپول رو میشه وسط روز یا سر شب هم تزریق کرد. شوهر خانم: مگه اینجا ...
      parastooyekhoshbakht.blogfa.com
  • ● خاطرات یک پرستار
    • خاطرات یک پرستار - برای حفظ خاطراتم می نویسم. ... که خانم محکمتر حرف بزنید خلاصه بعد از چند دقیقه پسر با یک کیسه سرم و آمپول نزدمان آمدندو دختر هم بر روی تخت ...
      parastar86.blogfa.com
X
X