• خاطرات تلخ اما شیرین
    • ... باسنش کشید و آمپول رو فرو کرد که صدای گریه ی آنسه بلندتر و بیشتر شد منم ... سلام آرزو هستم میدونم که منو میشناسین و نیاز به معرفی نیست خاطره ای که میخوام ...
      www.najvaye-daroni.blogfa.com
  • خاطرات یک پرستار
    • خاطرات یک پرستار - برای حفظ خاطراتم می نویسم. ... ریز میبارید بودیم که یک آآآآن با ضربه های جسمی بر روی شانه ی چپمان به خودمان آمدیمُ سرمان را سراسیمه بر گرداندیم  ...
      parastar86.blogfa.com
  • خاطرات من و مستر آمپول
    • خاطرات من و مستر آمپول* - ... دو سه روز پیش حالم بد بود با مامانم رفتیم دکتر دکتره 4تا آمپول بهم داد و گفت دو تاشو الان ... وبلاگ خوبی دارید خواهشا خاطره ی منو هم بذاری.
      nisheampul.blogfa.com
  • اونایی که فوضول نیستن بیان تو
    • خاطره گرد و خاک(زهرا). ○ خاطره آب انبار ... خاطره آمپول(فریبا). ○ خاطره .... یه پسر کوچولوی ناز تو ی خونواده داریم که 5 سالشه اما ماشالا خیلی بلبل زبونه یه روز اومده بود  ...
      www.setaretablighat.blogfa.com
  • خاطرات تلخ اما شیرین
    • سلام من پرستار هستم این خاطره به دو سه روز پیش مربوطه مال خودم نیست خاطره ی کس دیگه است : دو سه روز پیش یه دختر 12 ساله با مادرش اومده بود آمپول بزنه بیچاره باید ...
      najvaye-daroon.blogfa.com
  • خاطرات آمپول
    • آدرس وبلاگ جدید داداش حسین : فردا ساعت 3 داداش حسین آپ میکنه و نظراتو جواب میده . www.najvaye-daroni.blogfa.com .: Weblog Themes By PayamBlog :. آخرين مطالب.
      khaterate-ampooli.blogfa.com
  • دختر نوشت
    • (اخه من از امپول خاطره ی بد دارم و به شدت ازش متنفرم) نگران خلاصه رفتم خونه خاله ام تا بعد از ظهر مامانم اومد دنبالم و رفتیم خونه و من تا امروز که شنبه باشه ...
      2khtarnevesht.persianblog.ir
  • ماجرای من و شاهین! - بچه نفتون
    • شاهین را روی تخت گذاشتم و آماده ی آمپول زدن. جند لحظه نگذشته بود که دیدم و شنیدم که جیغ قرمزش در آمد و شروع به گریه کرد. دلم برایش کباب شد.
      misb.persianblog.ir
  • ● نجات شیر تکه پاره شده (عکس)
X بستن تبلیغات